بگذار از امتداد زلف تو بیاویزم

یکشنبه 18 بهمن 1388  07:32 بعد از ظهر

نوع مطلب :سروده های امین ،

حضیض بی بدیل اینک زیستن

خود به آهنگی که ایشانند، گوشخراش

مجال از نگاه می گیرند و

                         نفس از خیال،

و امید از آشیانه ی فاخته؛

نیز چنبره بر سکونی

که دوست داشتن، موحش ترین کابوسش بوده است

و خود اندوه،

که سر قباله ی بی گمان رستگاریش.

"بگذار از امتداد زلف تو بیاویزم!"

 

حضیض بی بدیل اینک زیستن

آنگونه که ایشانند

و به رنج رستگار شدن!

جبین های ملول از  داغ بندگی!

گدایی احمقانه ی نیک بختی

 به ساحت یوسفی که به چاه اندر افکنده اند

-و به سالیان دراز گریبان عزایش به تن چاک می کنند-

آنک زنجیرها که بر گرده ی خویش نهاده

سر به گندابی سرفرو برده اند

که خدایشان در عافیت از اندیشه مانده باشد.

و خود مرداگنی شان

–همان كه به قاموس ناموس پرستی انتضاعی آمیخته-

پندار بر سه كنج لچكی می برند

و به گمان كه به ضرب تازیانه ی مقدس خویشتن ساخته ای

آفتاب را رو توانند گرفت

و بدین سبیل اندیشه ی هرزگی ابلهانه ای را

به لفافه می پیچند.

و خود مردانگی شان

 – مفهوم، كه به گندآب های  زیرشكمی شان آمیخته-

تصویر مدام عیش مقدسی می خوانند

(تقدس خویشتن ساخته ی آفرینشی دلبخواه)

كه راح خداوند در پیچاپیچ پلشتی اطوار آن نهفته است!

"آه! پیش از آنکه فرو روم،

بگذار از امتداد زلف تو بیاویزم!"

 

حضیض بی بدیل اینک زیستن

آوخ! خود به زیر زعامت خفت آوری

که بر بالشی از وهم،

پهلو نهاده، یله بر سریر خصم،

چنانکه دستار خدای بر تارک آن می بینند!

و طفلکان که به یوغ ورزا سر نهاده، اشک شوق می ریزند!

به گمان که جانشینانش،

به محبت، دست بر سرهاشان ساییده،

پس اینان رستگارانند!

چندین ضجه ها شنیده نمی شود،

که به خشکی خو گرفته، آسوده اند!

" زیستن بدین منجلابی که من ام

 آه! پیش از آنکه فرو روم،

بگذار از امتداد زلف تو بیاویزم!"


نوشته شده توسط: | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

به رفیق قالیچه ی شش متری ام!

سه شنبه 29 دی 1388  12:03 قبل از ظهر

نوع مطلب :سروده های امین ،

به رفیق قالیچه ی شش متری ام،"احسان.الف.ر" که حرف دلمان خیلی وقتها یکی بود!

...

حق با شماست دوست عزیز!

سال هاست که تکرار می کنم این ردیف را

دلخوشیم تنها به چهار واژه و

          خروارها معنا

کپک زده ایم به قول شما!

و یک روز صبح،

بیدار می شویم،

می بینیم،

       نیستیم!

-تهران، دی ماه 1388


نوشته شده توسط: | آخرین ویرایش:سه شنبه 29 دی 1388 | نظرات ()

ترانه ای در مایه ی دشتی از منوچهر آتشی

جمعه 25 دی 1388  07:54 قبل از ظهر

نوع مطلب :سروده های دیگران ،

به پرنده‌های جنگل گیلان
پیغام دادم
که در نماز سحرگاهی
و در ملال تنبلی آب‌سالی
جاوید
گنجشک‌های تشنه‌ی دشتستان را
در یاد داشته باشند ...

در گرگ و میش مبهم پاییز
از آب‌های پرگره صبح‌دم بپرس
که صخره‌های دره‌ی دیزاشکن
یادآوران لال چه خشم و خروش‌ها!
نان ارزان را
هرگز برای خویش نمی‌خواستند

دهقان دشت‌های تشنه!
دهقان تشنگی‌ها!
دهقان خشکسالی‌های جاویدان!
و آ‌ب‌سالی‌های ده سالی یک‌بار
در نیم‌روز دیروز
بیل بلند تو
خورشید را به قافیه‌ی پیروزی
در شعر من نشاند
و دست پینه‌بسته‌ی تو امروز
با بافه‌های فربه گندم
منظومه‌ی بلند برکت خواند


نوشته شده توسط: | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

از تاگور به ترجمه مسیحا برزگر

سه شنبه 8 دی 1388  03:04 بعد از ظهر

نوع مطلب :سروده های دیگران ،

در طی شب خاموش،

می شنوم که امیدهای آواره صبح

آمده اند

و بر دروازه دلم می کوبند.

----------------------------------------------------

به گمان کرم، عجیب و احمقانه است

که انسان کتاب های خود را نمی خورد.


نوشته شده توسط: | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

تصویر

پنجشنبه 3 دی 1388  12:18 قبل از ظهر

نوع مطلب :سروده های امین ،

لغزید پای دلش به نوازش باد
و دست از محبت شاخه کشید
برگ پاییزی!

-تهران، 2 دی ماه 1388

نوشته شده توسط: | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:16  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...